جردن نامی که با مهارت در برندینگ و تبلیغات در تاریخ اتومبیل ماندگار شد
فضای عمومی تبلیغات و مارکتینگ امروز ما تا حد زیادی در دست شبکههای اجتماعی است. دست کم در کشور ما این بلاگرها یا صفحات اینستاگرامی هستند که دست بالا را در محاسبات مدیران فروش و برندینگ دارند. رسانههای آنلاین هم البته هنوز تا حد زیادی مؤثرند، اما فکر میکنم همگی همعقیدهایم که دورهی «خواندن» تا حد زیادی گذشته و جای خودش را به «دیدن» داده. همانطور که دورهی رسانههای چاپی و مجلات گذشته و احتمالا جنجالیترین و مهمترین مطالب اگر فقط در روزنامهها و مجلات چاپ شوند و راهی به شبکههای اجتماعی و صفحات آنلاین پیدا نکنند، حتی خبرگان آن حوزه هم به زحمت در موردش چیزی بشنوند. اما در دوران پیش از ظهور اینترنت و تلویزیون، ماجرا کاملا متفاوت بود. در آن سالها مجلهها و روزنامهها نقش ویترینی با بینندههای میلیونی را بازی میکردند و برای همین خلاقیت کپیرایترها بیش از هر چیز معطوف به یک موضوع بود: نوشتن. اما ماجرای نوشتن و خلاقیت در تنظیم آگهیها چه ارتباطی به تاریخ دنیای اتومبیل دارد؟

ادوارد نِد جردن نه مهندس بود، نه از خانوادهای با پیشینهی صنعتی. به عنوان متولد سال ۱۸۸۲ در دنیایی به بزرگسالی رسید که اتومبیلسازی یکی از مهمترین پدیدهها شده و تب خودروساز شدن همهجا را گرفته بود. درحالیکه اغلب خودروسازان یا آدمهای با استعداد فنی و نبوغ مهندسی بالا بودند یا سرمایهدارهای بزرگ، تجربه و آموزش ند جردن به دنیای روزنامهنگاری مربوط میشد. بعدا از سال ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۵ در شرکت خودروسازی توماس جفری به عنوان کارشناس و مدیر فروش مشغول به کار شد. شاید اگر کارخانهی توماس جفری ورشکست نمیشد (شرکت Nash آن را خرید.) ند جردن هیچوقت به عنوان خودروسازی مستقل قد علم نمیکرد. اما او تصمیمش را گرفت و مهمترین ریسک زندگیاش را کرد تا خودروسازی مستقل را پایهگذاری کند که مثل فامیلی خودش، «جردن» نام گرفت. حالا او با سؤالی بزرگ مواجه بود: بدون پشتوانهی مهندسی یا نبوغی که به خلق تکنولوژی یا طراحی منحصربهفردی منجر شود، چطور میبایست در آن بازار بیرحم و پررقیب دوام آورد؟
وقتی در بازی مزیتی نداری، قواعدش را عوض کن!
جردن باهوشتر از آن بود که بخواهد در زمینی رقابت کند که اساساً مزیتی در آن ندارد. در عوض او خلائی را در بازار شناسایی کرد که با توجه به تجربه و شم فروشندگیاش میتوانست در آن تأثیرگذار ظاهر شود... و شد. جردن محصولاتش را نه به عنوان اتومبیلهایی اقتصادی تعریف کرد و نه هدفش را رقابت در بالاترین سطح کلاس و مقابل برندهایی چون پاکارد یا کادیلاک قرار دارد. هدف جردن فروش خودروهایی از لحاظ فنی و کیفی «نسبتا خوب»، اما با قیمتی بالاتر از حد معمول بود. به عبارت دقیقتر استودبکر (صحیحتر استودیبیکر) و بیوک رقبای جردن بودند، اما جردن برچسب قیمت بالاتری را بر روی خودروهایش میچسباند. ماهیت برند و محصولات جردن را امروز میتوانیم با عنوان «پریمیوم برند» نامگذاری کنیم.
در دو دههی اول قرن بیستم کلیولند اوهایو میزبان صدها کارخانهی اتومبیلسازی بود و رقیب دیترویت به عنوان قطب دیگر خودروسازی آمریکا محسوب میشد. جردن هم کارخانهاش را در شهر کالینوود پایهگذاری کرد و البته مثل بقیهی تصمیماتش در انتخاب آن هوشمندی به خرج داد. تأسیسات جردن دقیقا در کنار ریل راه آهن بود و این خودروساز میتوانست بهراحتی محصولاتش را با قطار به سراسر آمریکا بفرستد. اما مزیت مهمتر همسایگی با راهآهن، دسترسی آسان به قطعاتی بود که به شکل آماده میرسیدند و جردن فقط آنها را مونتاژ میکرد. موتور، اکسل، ژنراتورها و بسیاری از قطعات مهم دیگر برونسپاری شده بود و جردن که نه تخصص زیادی در حوزهی مهندسی و ساخت داشت و نه توانایی راهاندازی یک مجموعهی عظیم، عملا نقش مونتاژکاری را ایفا میکرد که البته میدانست به دنبال چه قطعاتی است و چطور باید آنها را کنار هم بچیند.
مونتاژکار بودن اصلا به معنی بیکیفیتی نبود. تولید جردن در سال ۱۹۱۸ به ۵۰۰۰ دستگاه در سال رسید که به جز کیفیت ساخت خوب و طراحی جذاب در زمان خودش، از نوآوریهای تکنولوژیکی هم بیبهره نبود. سیستم تهویهی ورود هوای تازه به کابین یکی از مهمترین نوآوریهای جردن بود. ضمن اینکه جردن جزو اولین خودروسازانی بود که به ساختار تمام فولادی بدنه کوچ کردند. البته در آن دوران جردن تنها خودروساز کوچکی نبود که محصولات باکیفیت عرضه میکرد و از لحاظ نوآوری هم خودروسازان بهمراتب خلاقتر و توانمندتری در بازار حضور داشتند. پس او برای فروش اتومبیلهایش با قیمتی گرانتر میبایست چارهای پیدا میکرد.

تغییر ذهنیت به جای محصول
اگر نمیشود چیزی را زیباتر و بهتر بسازیم چرا کاری نکنیم که مردم آن را زیباتر و بهتر ببینند؟ این همان معجزهی برندینگ است که ند جردن استادانه از آن استفاده کرد: حالا که نمیشود اتومبیلهایی بهتر از رقبا ساخت، کاری کنیم تا تصویری متفاوت از آنها را در ذهن مردم جا بیندازیم و قانعشان کنیم که دارند برای محصولی بهتر مبلغ بیشتر میپردازند. جردن همان کاری را که کرد که امروز به آن میگویند «فروختن احساس». کافی است به این تبلیغ فورد در آن روزها توجه کنیم:
«از همیشه باکیفیتتر، از همیشه ارزانتر. این خودرو به تواناییاش در تمام بزرگراههای جهان معروف است و هنوز از همان طراحی ساده، دقیق و علمی بهره میبرد؛ همان بدنهی ساختهشده از فولاد وانادیوم حرارتدیده، همان وزن سبک و همان خودروی اقتصادیای که باید خرید و سوارش شد.»
و حالا تبلیغ جردن در همان زمان:
«یک روز در ماه ژوئن وقتی ساعتهای شاد سرشار میشوند، دختری شگفتانگیز و پسری شگفتانگیز دوستانشان را زیر بارانی از برنج (در رسم عروسیهای آمریکایی، دانههای برنج بر سر عروس و داماد میپاشند و بدرقهشان میکنند.) ترک میکنند و به سفر میروند. آنگاه زندگی از بند رها میشود و دوران جوانی مملو از وعدهی روزهای خوش آینده خواهد شد. به آنها یک جردن بلوبوی بدهید، آسمان آبی روشن بالای سر، چمنزار سبزی که از کنارشان میگذرد و کمی دورتر در آن سوی تپه، هزار مایل جادهی باز در انتظار است و سپس یک مسافرخانهی دنج برای صرف شام.»
مقایسهی همین دو تبلیغ کافی است تا تفاوت دیدگاه دیگر خودروسازان با جردن را نشان بدهد. خصوصا که جردن از این زبان و لحن در تمام آگهیهای تبلیغاتی دیگرش هم استفاده کرد.
یکی دیگر از ویژگیهای شخصیتی جردن، هوشیار بودن و پذیرا بودنش برای شنیدن ایدههای جدید و تبدیل کردنشان به موفقیت تجاری بود. در سال ۱۹۱۹ و در یکی از مهمانیهای رقص، دختری نوزده ساله به نام النور بورتون که از محدودیتهای سختگیرانه و اشرافی دوران ویکتوریا برای زنان به ستوه آمده بود (یکجورهایی نسل Z آن زمان!) در همان هیاهوی موسیقی لبهی کت ند جردن را میگیرد و فریاد میکشد: «آقای جردن! چرا ماشینی برای دخترهایی که عاشق شنا کردن، قایقسواری و تیراندازیاند نمیسازید؟ یا برای پسرهایی که عشق کات آوت (دریچهای که باز کردنش صدای اگزوز را غرشناک میکرد؛ شبیه کات آف امروزی.) هستند؟» و در همان زمان چراغی در سر ند جردن روشن کرد تا دست روی بازاری بگذارد که هنوز کسی به آن توجه نکرده بود.

معرفی پلی بوی و تبلیغات جنجالی
مدل جدید جردن در همان سال به نام «پلی بوی» معرفی شد. یک اتومبیل دو نفرهی اسپرت که جردن زیرکانه عنوانی را برایش در نظر گرفت که ادعا میکرد از نمایشنامهی «پلی بوی دنیای غرب» جان میلینگتون سینج الهام گرفتهشده و در عین حال اشاره به شخصیت خوشگذران و کمی گستاخی داشت که جزو معانی دیگر این واژه بود. البته که خیلی سال بعد این عنوان نام مجلهای شد که امروز همگی آن را میشناسیم.
جردن پلی بوی با هدف جذب دخترها و پسرهای جوان معرفی شد و به همین دلیل در کپیرایتینگ و کمپینهای تبلیغاتیای که برایش طراحی شد، جسارتی بیش از حد معمول به کار رفت. جسارتی که در دههی ۱۹۲۰ آمریکا و جامعهای که هنوز تا حد زیادی به ارزشهای سختگیرانهی اخلاقی توجه داشت، حسابی جنجالی شد و نامههایی تند از افراد مختلف به سوی دفتر جردن سرازیر شد. انجمن نیویورک هم که نهادی غیرانتفاعی و مردمی بود در نامهای به صراحت از جردن خواست تا دیگر از انتشار چنین تبلیغات تحریکانگیزی خودداری کند. اما تبلیغ جنجالی جردن چه بود؟
«بندر مردان گمشده» عنوان این تبلیغ بود و نویسندهاش هم خود ند جردن. جنجالیترین بخش تصویرسازی این تبلیغ بود. یک جردن پلیبوی سراسر سرخرنگ در مقابل خانهای پارک کرده بود و نور ملایم سرخرنگی هم از پنجرهی خانه به بیرون درز میکرد. ترکیب قرمز با سفیدی مطلق حاکم بر فضای پوشیده از برف، تضاد بصری جذابی ایجاد میکرد و پیام تصویر را هم برجستهتر یا شاید به تعبیری «زنندهتر» منتقل میکرد. پیام تصویر واضح بود، اما محض محکمکاری! در متن تبلیغ هم جایی برای اشتباه نمانده بود:
«در آن دوردستها، فراتر از جایی که آدمی و اتومبیلها در پیچوخم درههای شهر با یکدیگر به مسابقه برمیخیزند، بندر مردان گمشده آرمیده است. شاید در درهای باشد که رؤیاهای جوانیمان در آن خانه دارند، یا بر فراز قلههایی که روزهای خوش آینده را در آغوش گرفتهاند.
در ماه نوامبر، آن هنگام که هیزمها در شومینه زبانه میکشند، راهی آنجا شوید. گر هنوز روح جوانی در وجودتان زنده است، با یک جردن پلیبوی به سویش برانید. از ملال روزهای سرد و بیرنگی که در پیشاند بگریزید، غرش خیابانهای شهر را پشت سر بگذارید و ساعتی را در الدورادو صرف کنید.»
این تبلیغ جسورانه همانطور که اشاره شد اعتراضهای زیادی را برانگیخت، اما همزمان شدنش با اوج جنبش Flapper که شامل نسلی از زنان عاصی و منتقد به سنتهای ویکتوریایی میشد، فرصت خوبی برای جردن بود تا بازار هدف تازهای را در بین جوانان و خصوصا زنان پیدا کند.
همانطور که گفته شد جردن خودش تولیدکنندهی قطعات و ادوات نبود. وابسته بودن به تأمینکنندگان دیگر باعث میشد تا توان تابآوری این خودروساز در مقابل خودروسازان بزرگی که خودشان بخش مهمی از قطعاتشان را میساختند کاهش میداد. در دههی ۲۰ که اوضاع اقتصادی شکوفا و روبهراه بود، جردن با وجود اینکه مزیت خاصی نسبت به رقبا نداشت، هم به خاطر بازاریابی متفاوت و پیشرو و هم به این دلیل که ضعف خاصی هم در برابرشان نداشت، کماکان میتوانست بازار فروش خودش را حفظ کند. اما از میانهی دههی بیست به بعد و ورود به دههی بحرانی ۳۰، جردن هم مثل بسیاری از «مونتاژکارهای» دیگر نتوانست ادامه بدهد.

معجزهی مارکتینگ: قیمت بالاتر، مشخصات فنی ضعیفتر اما فروش خوب!
شاید اگر نبوغ و فراست ند جردن نبود اصلا خودروسازشدنش با دست خالی از همان ابتدا غیرممکن میشد. در دورانی که خودروسازان بسیاری تلاش میکردند کسبوکارشان را سر پا نگه دارند یا با نوآوریهای تکنولوژیک برای محصولاتشان مزیت رقابتی ایجاد کنند، جردن با تمرکز بر برندینگ و اذهانسازی، تصویری متفاوت از محصولاتش را به مخاطبانی عرضه کرد که کمتر خودروسازی برای آنها برنامهریزی کرده بود. به طور مثال توجه جردن به استفاده از رنگهایی متفاوت یکی از اجزای این استراتژی بود؛ خصوصا که او برای این رنگها نامهایی خاص و متفاوت را انتخاب کرده بود: قرمز آپاچی، خاکستری ماسههای اقیانوسی، سبز ونیزی، آبی آزادی، سبز شکوفهی سیب، قرمز وحشی. یا حتی در نامگذاری مدلها همین جزئیات روانشناسانه رعایت شده بودند: پلیبوی، تامبوی، اسپرت مارین، فرندلی تری (Friendly three) و بلوبوی.
جردن صرفاً به باقی ماندن در بازار و از دست ندادن مزیت رقابتی قانع نبود، بلکه در ازاء این خلاقیت و برندسازی، سودهای بالاتری را هم جستوجو میکرد. فقط کافیست مقایسهای بین مشخصات و قیمت جردن پلیبوی با رقبای زمان خودش داشته باشیم:
جردن پلیبوی: موتور ۲۴۵ اینچ مکعبی شش سیلندر ساخت کنتیننتال، ۵۵ اسب بخار قدرت، ۳۰۵ سانتیمتر فاصله بین دو محور، قیمت ۱۸۹۵ دلار.
استودبیکر بیگ سیکس: موتور ۳۵۴ اینچ مکعبی شش سیلندر ساختاستودبیکر، ۶۰ اسب بخار قدرت، ۳۲۰ سانتیمتر فاصله بین دو محور، قیمت ۱۸۳۵ دلار.
بیوک مستر سری ۵۰: موتور ۲۴۲۴ اینچ مکعبی شش سیلندر ساخت بیوک، ۶۰ اسب بخار قدرت، ۳۱۵ سانتیمتر فاصله بین دو محور، قیمت ۱۶۲۵ دلار.
چندلر سیکس مدل ۳۲: موتور ۲۸۸ اینچ مکعبی شش سیلندر ساخت چندلر، ۵۵ اسب بخار قدرت، ۳۱۲ سانتیمتر فاصله بین دو محور، قیمت ۱۷۹۵ دلار.
نش سیکس مدل ۶۹۰: موتور ۲۴۹ اینچ مکعبی شش سیلندر ساخت نش، ۵۵ اسب بخار قدرت، ۳۰۷ سانتیمتر فاصله بین دو محور، قیمت ۱۵۲۵ دلار.
آبورن سیکس مدل ۶۳-۶: موتور ۲۴۹ اینچ مکعبی شش سیلندر ساخت وایدلی، ۶۳ اسب بخار قدرت، ۳۱۰ سانتیمتر فاصله بین دو محور، قیمت ۱۷۲۵ دلار.
همانطور که میبینیم جردن نه تنها نسبت به رقبایش مزیت فنی خاصی نداشت و حتی از لحاظ ابعاد هم بهمراتب کوچکتر از آنها بود، اما با برچسب قیمتی بالاتر نسبت به همهشان به فروش میرسید.

منتقدان مهمترین و تأثیرگذارترین تبلیغ جردن را مربوط به مدل پلیبوی میدانند که در ژوئن ۱۹۲۳ منتشر شد. یک روز ند جردن سوار بر قطار سریعالسیر راهی سانفرانسیسکو میشد که نیمهخواب و بیدار از پنجره به بیرون خیره شد و برای لحظهای دختر جوان و زیبایی را سوار بر اسب دید که به تاخت در کنار قطار حرکت میکرد؛ انگار که با آن مسابقه گذاشته باشد. جردن از مردی که روبهرویش نشسته بود پرسید که کجا هستند و مرد در حالیکه خمیازه میکشید جواب داد: «اوه، یک جایی در غرب لارامی هستیم.» این جمله جرقهای در ذهن جردن ایجاد کرد. پاکتی را از جیبش بیرون کشید و همانجا این تبلیغ را نوشت:
«یک جایی در غرب لارامی، دختری هست که اسبهای سرکش را رام میکند و گاوهای وحشی را با کمند به بند میکشد؛ دختری که خوب میفهمد از چه حرف میزنم. او میداند اسبی چموش و گستاخ، که گویی آمیزهای است از برقِ جهنده و جایی که آن برق بر زمین فرود میآید، وقتی با هزار و صد پوند فولاد و نیروی عمل روبهرو شود، در اوج تاختوتاز چه کارها که نمیتواند بکند؛ آن هم وقتی که بیپروا، با تمام شکوه و جسارتش، به پیش میتازد. حقیقت این است: پلیبوی برای او ساخته شده است... {پلی بوی} خودرویی است نیرومند و تنومند، و بااینحال برای تاختوتاز در امتداد خیابانهای بزرگ شهر ظرافتی دلنشین دارد. وقتی ساعتها از ملال چیزهای مرده و کهنه سنگین میشوند، سوار پلیبوی شو. آنگاه راه سرزمین زندگی واقعی را در پیش بگیر، با روح آن دخترک سوارکار که اندامش باریک و کشیده است و در افق سرخفام گرگومیش وایومینگ، استوار و بیپروا به پیش میتازد.»
نکتهی جالب در مورد این تبلیغ اشاره نکردن به هیچ ویژگی فنی یا امکانات و تجهیزات است. در واقع جردن میدانست به جای اینکه در زمین بازیای که مهارتی در آن ندارد بازی کند، میبایست ذهن مخاطب را به سمتی ببرد که اصلا دیگر رقبا در آن حضور ندارند و خودش زمین بازی تازهای را بسازد. به جز متن تبلیغاتی ادبی و شاعرانه، تصویرسازیهای فرد کول (Fred Cole) نقش مهمی در تکمیل متن و تأثیرگذاری بر مخاطب داشت. این تصویرها به جز رنگهای زنده و کنتراستهای بصری جذاب، با المانهای مهمی همراه بود که سبک زندگی متناسب با سرخوشی و شادمانی جردن را به نمایش میگذاشت: استخرها شنا، زمینهای بازی گلف با ساختمانهای نئوکلاسیک و تمام سمبلهایی که نشانی از ثروت و خوشبختی داشتند. جردن این آگهیها را در مجلاتی مثل ووگ و ونیتیفیر آن هم با صفحات تمام رنگی منتشر میکرد. تأثیر این تبلیغات و شهرتی که جردن به هم زد به اندازهای بود که نویسندهی مشهری چون اسکات فیتز جرالد هم از نام جردن الهام گرفت و یکی از شخصیتهای رمان جاودانهی گتسبی بزرگ را «جردن بیکر» نامگذاری کرد.

وقتی مزیتها آرام آرام از دست میروند...
تمام این تمهیدات تا میانهی دههی ۱۹۲۰ برای جردن خیلی خوب کار کردند. سال ۱۹۲۶جردن با ۱۱ هزار دستگاه فروش رکورد زد. البته این رقم هنوز با رقبایی مثل فورد و شورلت قابل مقایسه نبود، اما برای خودروسازی مستقل و کوچک بسیار خوب به نظر میرسید. از این سال به بعد ستارهی بخت جردن شروع به افول کرد؛ نه به خاطر انتشار تبلیغ جنجالی دیگر. اتفاقا با معرفی مدل ویکتوریا و انتخاب شعار «در میانهی نیمهشب» برای تبلیغش، بار دیگر توجهها را به خود جلب کرد و به خاطر موضوع حساسیتبرانگیزش سر و صدا کرد. نه، دلیل افول جردن این جنجالها نبود، بلکه فورد و جنرال موتورز بودند که در عمل جردن را زیر منگنه قرار دادند.
محصولات دو غول دیترویتی با پیشرفت تکنولوژی و روشهای تولید انبوه هر روز ارزانتر میشدند. ضمن اینکه جیام و فورد حق رنگهای بدنهی بیشتری را دادند که یکی از مهمترین مزیتهای جردن را کمرنگ کرد. معرفی مدل «Little Custom» در سال ۱۹۲۷ در عمل مهر پایانی بر سرنوشت جردن زد. ابعاد کوچک این خودرو برای آن دوران مناسب نبود و به نوعی بازار آمریکا هنوز آمادگی پذیرش یک اتومبیل کوچک و جمعوجور را نداشت.
با انباشت بدهیها، ند جردن مالکیتش بر کارخانه را از دست داد و کنترل شرکت در سال ۱۹۲۸ به دست بانکها افتاد. پایان زندگی حرفهای و تجاری جردن با پایان زندگی عاطفیاش هم همزمان شد و در همان سال همسرش از او طلاق گرفت. معرفی مدلهای لوکس و قدرتمند با موتورهای هشت سیلندر خطی ساخت کنتیننتال اوضاع را کمی بهتر کرد. جردن G/90 Speedway و Great Line Custom لوکسترین و قدرتمندترین محصولاتی بودند که جردن تا آن زمان ساخته بود.
مالکان جدید توانستند با در پیش گرفتن مسیری مخالف و معرفی مدلهای بزرگتر و لوکستر (به جای خودروهای کوچکی مثل Little Custom) اوضاع را تا حدودی بهتر کنند. اما با سقوط بازار سهام از سال ۱۹۲۹ و با وجود مقاومتهای اولیهی جردن، سیل بحران اقتصادی بالاخره به جردن هم رسید و مالکان آن در سال ۱۹۳۱ اعلام ورشکستگی کردند. کارخانه و تمام داراییهای شرکت با زیانی چشمگیر به فروش رسیدند و البته طلبکاران هم به ازاء هر یک دلار طلبی که داشتند فقط ۱۵ سنت گیرشان آمد.
ند جردن بعد از اینکه کارخانه و زندگی عاطفیاش را از دست داد چند سالی را در گمنامی گذراند. اما برخی روایتها میگویند که او به جزایر کارائیب رفت و مشغول دستوپنجه با اعتیادش به الکل بود. اما در نهایت توانست خودش را سر پا کند و حدود سال ۱۹۴۰ به نیویورک برگشت و دوباره سراغ همان شغلی رفت که از اول در آن مهارت داشت: تبلیغات، روابط عمومی و فروش.
جردن از سال ۱۹۵۰ تا زمان مرگش در سال ۱۹۵۸، ستون پرطرفداری را با عنوان «ند جردن سخن میگوید» در مجلهی Automotive News داشت. او در این ستون یادداشتهایی در مورد وضعیت صنعت خودرو، هنر فروش و بازاریابی و البته خاطراتش مینوشت.
شاید خودروهای جردن امروزه نه چندان شناختهشده باشند، نه کلکسیونرهای زیادی به دنبالشان بگردند و نه حتی ارزش مادی چشمگیری داشته باشند؛ اما ند جردن اثری بر صنعت خودرو گذاشت که هم ماندگار بود و هم تأثیری عمیق بر جای گذاشت. او شیوه تبلیغ خودرو و برانگیختن حواس و احساسات مخاطب را دگرگون کرد؛ شیوهای که از مشخصات فنی و جزئیات مکانیکی فراتر میرفت و به چیزی عمیقتر در وجود انسان راه مییافت.










